خرید بک لینک
شعر هایم همه خاکستری از سوختن استمنم و این همه دردم در باد منم و خاطره هایی که نرفتند از یاد منم و آدمکی رفته به عمق تاریخ منم و آبی افسرده و قلبی تاریک در دلم فریادی است عقده هایی که فرو برده گلویم با اشک عقده هایی که اگر باز شود می سوزد هر چه دارد ز من و آنچه که مانده است هنوز ...

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

سایه ی مردی فتاده باز بر دیوارمیکشد بر کام خود دردی غریب و بس مصیبت بار میزند آتش به جان زندگی سیگار با سیگار او که روزی سایه اش هم رنگ آبی بود او که دشنامش خزیدن در سیاهی بود او که در دنیا به دنبال مسیری از رهایی بود چه دور افتاده او اکنون زبان تلخ است و دل پر خون به سان آدمی محزون که شاید باز ه

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت از اينکه با تمام پس انداز عمر خود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

دیشب دوباره بازهم به خواب من آمدینمیدانم بعد از این همه سال در خواب های من چه می کنی نمیدانم مشکل از خوابگردی های توست یا شیدایی های من وقتی به خواب من می آیی و می روی هیچ کس نمی فهمد که در دلم چه غوغایی است و چه زخم های تازه التیام یافته که باز می شوند بگذار نگویم چه زخم هایی . . . بگذار بغض های

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

آخرین لحظه زمانیست که تنها باشیبی خیال از غم امروز و فردا باشی آخرین لحظه زمانیست که باید برگشت و تو دیوانه ی این قایق و دریا باشی آخرین لحظه زمانیست که دیگر دیر است و در آن ثانیه ها محو تماشا باشی آخرین لحظه زمانیست که او (( من )) باشد و تو در حسرت و تنهایی خود (( ما )) باشی آخرین لحظه زمانیست

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

پشت این پنجره های مرطوب

منتظر مانده ام انگار قراری دارم . . .

(( آدمک آبی ))

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

از همین حال و هوای دم عید از همین نو شدن خاطره ها می ترسم از همین ساعت عمرم که به امید بهار می کشد ثانیه بر ثانیه ها می ترسم آن زمانی که نگاهم ز نگاهت دور است از صدای ترک آینه ها می ترسم فرصت تازه شدن نیست سی و اندی سال من از این دوری بی چون و چرا می ترسم پشت این پنجره ها منتظر بارانم من از این من

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

امروز 03/02/96صدای تلویزیون توی خونه پیچیده بود . حتما دیشب رامین تایمرش رو تنظیم کرده که من زیاد نخوابم . لعنتی این روزا به همه چیز من کار داره ، یکی نیست بهش بگه آخه به تو چه پسر جان ، تو به زندگی خودت برس بذا منم کفه مرگمو بذارم. بهت که گفتم من امروزو مرخصی گرفتم . یه روزم که عجله ای برای بیدار

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

تقریبا ساعت نزدیکای 3 عصر بود که رسیدم خونه . گوشی خونه رو که چک کردم دیدم مامان چند بار زنگ زده . دکمه ردیال رو زدم و شماره مامان رو گرفتم . من : الو ، سلام مادر . مامان : سلام عزیزم خوبی مامان . من : فدات بشم خوبم ، کاری داشتید تماس گرفته بودید . مامان : نه ، مگه آدم باید کاری داشته باشه به پسرش ز

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

با صدای زنگ تلفن چشمام رو باز کردم ساعت روی دیوار ساعت 6:45 دقیقه رو نشون می داد . لازم نبود صفحه ی گوشی رو نگاه کنم تا بفهمم کیه ، قطعا رامین بود . من : الو جانم ؟ رامین : خدایی تو خوابی ؟ نه می خوام بدونم خدایی تو گرفتی خوابیدی ؟ من : خب آدما که خسته می شن می خوابن دیگه . منم خسته بودم خوابم برد .

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 12:54

صفحه بندی